تبليغاتX
عشق ممنوع

زندگی پرازصدای پای كسانی است كه همانطوركه تورا می بوسندطناب دارت را می بافند!!

www.smilehaa.orgجلسه محاکمهwww.smilehaa.org

cartpostaleto.ir

جلسه محاکمه عشق بود و عقل قاضی ، و عشق محکوم ...

به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی وشما پاها که همیشه رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند

عقل گفت : دیدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی ! ؟

قلب نالید و گفت : من با وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق میتوانم یک قلبی واقعی باشم

+تاریخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:0 نویسنده جیگر طلا |

سلام به همه دوستان

این پست رو میذارم واسه دوستان همشهری کنگانی که ارادت خاصی به همشون دارم

من نه از کنگانی ها خیری دیدم نه چیزی ولی شر زیاد دیدم و به روی خودمم نیووردم تا الان که دیگه نمیتونم ساکت بمونم در شان و شخصیت خودم نمیبینم که به کسی توهین کنم ولی باید بگم

واسه اون کسایی که با فحش و...وبلاگ نویسان رو از وبلاگ نویسی باز میدارن

من برگشتم به وبلاگفا که دست اون افراد رو برای همه فاش کنم

اینم بگم تا انتقام مادرمو نگیرم نمیرم

در اصل واسه انتقام برگشتم

از همه وبلاگ نویسان کنگانی خواهش میکنم به وبلاگ من سر بزنید و پست های منو بخونید نظری داشتید واسم بذارید

امیدوارم شما هم با من همکاری کنید

+تاریخ جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 22:53 نویسنده جیگر طلا |

خدایا مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و دنیای تو من دیگه نیستم

+تاریخ پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 16:34 نویسنده جیگر طلا |

سکوت، سکوت کردی سکوتی تلخ سکوتی که حتی نگفتی برای چه از

کنارم می روی با رفتنت بغضم ترکید و سکوتی که آن همه مدت با من بود

شکست .آنقدر اشک ریختم تا قلبم کمی آرام گرفت . چون تازه فهمیدم تو

را در کنارم احساس نمی کنم همیشه چشمانم به در بود تا روزی بیایی تا

این سکوت لعنتی بشکند و به تو بگویم چقدر دوستت دارم و به داشتنت در

کنارم احتیاج دارم روزها و ماهها می گذرد اما باز هم یاد و خاطرت در

ذهنم همیشه زنده است . لحظه ای که بار سفر می بستی آهی از ته دل

کشیدی و گفتی روزی برمی گردم ولی سالها از آن روز لعنتی می گذرد

اما هنوز هم برنگشتی و خبری از تو ندارم منتظرت خواهم نشست و اما

تو ...تو اگر می خواهی روی ...رو!! ولی بدان که من ،ماندگارم

+تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 20:15 نویسنده جیگر طلا |

 

مـــــــــــادر تنها کسي ست که مي توان "دوســتت دارم"‌ هايش را باور کرد حتي اگر نگــــويد

+تاریخ دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 15:13 نویسنده جیگر طلا |

 

حالا که من امسال کسی رو ندارم ..... هی هوا دو نفره میشه .... هی برف میاد و همه میرن برف بازی .... خدایا بسه دیگه

 

+تاریخ سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 12:29 نویسنده جیگر طلا |

اى كه مانند گلبرگهاى بهارى لطيف هستي، شقايق ها

در برابر مهربانى تو درمانده اند. صميمانه بهار زندگانيت

را تبريك مي‌گويم .

طلوع عمرت بي‌غروب و بهار زندگيت بى‌خزان باد.

تولدم مبارک

+تاریخ سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 21:24 نویسنده جیگر طلا |

دست به صورتـــــــم نزن!
می ترسم بیفتد نقابِ خندانــــی که بر چهره دارم!
و بعــــ ــــ ـد ..
سیل ِ اشک هایــــــ ــــ ـم
تو را با خود ببرد!!
باز من بمانـــــمُ و
تنهایــــ ـــ ـی ..


+تاریخ پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 15:19 نویسنده جیگر طلا |

عشق یعنی...
وقتی گشت ارشاد ازت پرسید چه نسبتی با هاش دارید،
سرتو بالا بگیری و شجاعانه بگی:
عشقمه، میفهمی؟

+تاریخ شنبه نهم مهر 1390ساعت 0:7 نویسنده جیگر طلا |

                                                                           تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com                        

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع، کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی، تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی، تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری... باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبت نکردی موقع خواب... فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد، خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو... به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی، اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی... دوست و دوستدارت: خدا

خداجونم: تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

+تاریخ یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 6:54 نویسنده جیگر طلا |

زندگی چیست ؟

اگر خنده است چرا گریه می کنیم ؟

اگر گریه است چرا می خندیم ؟

اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم ؟

اگر زندگی است چرا میمیریم ؟

اگر عشق نیست چرا عاشقیم ؟؟؟

راستی زندگی چیست ؟
+تاریخ یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 5:54 نویسنده جیگر طلا |

دختر پسري با سرعت120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت


دختر:آروم تر من ميترسم


پسر:نه داره خوش ميگذره


دختر:اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه


پسر:پس بگو دوستم داري


دختر :باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر


پسر:حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد)


پسر:ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميکنه


و.....


روزنامه هاي روز بعد: موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر ساعت به ساختماني اثابت کرد موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يکي نجات يافت حقيقت اين بود که اول سر پاييني پسر که سوار موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش داره(براي اخرين بار
+تاریخ دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 19:7 نویسنده جیگر طلا

عزیز میگه مردها هر قدر هم که بزرگ بشن و باسواد بشن و پول دار بشن اما باز هم مثل بچه ها هستند . زود قهر میکنن ، زود پشیمان می شن و زود آشتی می کنن . ممکنه جلو زن ها چیزی نگن اما تنها که شدند شروع می کنن به بغض کردن . می گه به همین خاطره که کسی گریه ی مردها رو نمیبینه . عزیز میگه زن ها هر قدر هم که کوچیک باشن اما مادرند ، پناه مردها هستند . حتی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند . عزیز گفت که بر میگردی!

+تاریخ شنبه یکم مرداد 1390ساعت 18:46 نویسنده جیگر طلا |

 

الو ... الو... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمی ده؟
یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس. بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من می شنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
هر چی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :
اصلا خدا باهام حرف نزنه گریه می کنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو...دیگر بغض امانش را بریده بود
بلند بلند گریه کرد وگفت:
خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه
فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل خیلی ها که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم.
مگه ما باهم دوست نیستیم؟
پس چرا کسی حرفمو باور نمی کنه ؟
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه این طوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:
آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه...
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند
تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان می خواستند .دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.


 

+تاریخ شنبه یکم مرداد 1390ساعت 18:44 نویسنده جیگر طلا |

به من گفت دوست دارم از ته قلبم
قلبم تو رو می خواد برای همیشه

گفت اره خودش گفت ومن که اونو خیلی دوس داشتم بهش

گفتم”دوست دارم”واون گفت قلبم از تو خالی شد وقتی گفتی

دوسم داری ، یه جوری شدم برای اولین بارفاما یه روزی گفت

به راحتی که فراموشم کن،برای همیشه برو،گفتم بگو جرمم

چیه،گفت گناهت فقط خوبی و پاکیته،همین،در این دنیا

بی گناهی کم گناهی نیست!!!!!!!!!
+تاریخ شنبه یکم مرداد 1390ساعت 18:43 نویسنده جیگر طلا |

 نفرين به عشق و عاشقي نفرين به بخت و سرنوشت به اون نگاه كه عشقتو، تو سرنوشتِ من نوشت! نفرين به من... نفرين به تو... نفرين به عشقِ من و تو! به ساده بودنه منو... به اون دلِ سياهِ تو! 
+تاریخ پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 21:54 نویسنده جیگر طلا |

هنوزم انتظارو انتظار است        هنوزم دل به سینه بی قرار است

هنوزم خواب میبینم به شبها    همان مردی که بر اسبی سوار است    

همان مردی که جمعه آید روزی ...    و این پایان خوب انتظار است

+تاریخ جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 23:41 نویسنده جیگر طلا |

تو كتاب خوندم سيگار بده... ديگه سيگار نكشيدم تو كتاب خوندم مشروب بده دیگه مشروب نخوردم... تو كتاب خوندم رفيق بده،ديگه كتاب نخوندم.
+تاریخ یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:44 نویسنده جیگر طلا |

میدونی تلخ ترین لحظه تو زندگی آدم چه وقتیه؟ . وقتی که بفهمی برای کسی که تمومه زندگیته فقط یه تجربه ای
+تاریخ یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 20:19 نویسنده جیگر طلا |

زندگی یعنی...

   بخند هرچند که غمگینی

ببخش هرچند که مسکینی       

    فراموش کن هرچند که دلگیری

اینگونه بودن زیباست

هرچند که آسان نیست...

+تاریخ جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 23:37 نویسنده جیگر طلا |

همین امروز دوستم بدار ، شاید فردائی نباشد . . .
+تاریخ پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 2:16 نویسنده جیگر طلا |

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
+تاریخ جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 11:29 نویسنده جیگر طلا |

درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند

معنی کور شدن را گره ها میفهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پائین

قصه تلخ مرا ، سرسره ها میفهمند  . . .

.

.

.

+تاریخ پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 15:13 نویسنده جیگر طلا |

زندگی دفتری از خاطره هاست...

یک نفر در دل شب ...

یک نفر در دل خاک...

یک نفر همدم خوشبختی هاست...

 یک نفر همسفر سختی هاست ...

چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد ...

ما همه همسفریم

+تاریخ چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 21:15 نویسنده جیگر طلا |

سحنی خواهم گفت 

با تو ای اشک به یغما برده

با تو ای مونس خاک

با تو ای رفتن تو روح مر آزرده...


-روزهاست-


که تنم در دشت سکوت

ناله کنان. مرثیه خوان


در پی خاطره ها می گردد


سخنی خواهم گفت

از سکوت شب و من

از غروب تو. گذرگاه حبوط...

از وداع آخر تو با من...


امشب. با تو...

اشک را زمزمه خواهم کرد تا سحر...


پس از آن خواهم رفت...


پس از آن خواهم رفت

به گذرگاه غروب

به پس پرده هستی

به سکوت...

+تاریخ یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 19:26 نویسنده جیگر طلا |

می روی

 شاد و دریغ

        و نمی دانی هیچ.

بعد این فاصله ها

کمر صبر مرا می شکند

خیر در پیش و سفر بی تشویش

توشه ی راهت گل مریم

        سبدی نورانی ....:"""

ای مسافر من چه می دانستم

سر رفتن داری

من چه می دانستم

سر بیگانگی ات در پیش است .

ای مسافر من کدامین سخنم

     بوی دلتنگی داشت

+تاریخ چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 9:43 نویسنده جیگر طلا |

آه ای زندگی من آینه ام

از تو چشمم پر از نگاه شود

ورنه گر مرگ بنگرد در من

روی آیینه ام سیاه شود

+تاریخ شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 22:9 نویسنده جیگر طلا |

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد. طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها. گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد. صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم. برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد. آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم. تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان. ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم. مبهوت. گیج. مَنگ. هاج و واج نِگاش کردم. توو دستِچپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را سُکید. چهار و چهل و پنج دقیقه! گیج درب و داغان نگا ساعت راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود

+تاریخ جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 21:15 نویسنده جیگر طلا |